maybe my emotion and ur emotion are the same...
آهسته قدمی به عقببرداشتم و تو باز نزدیک تر شدی... نقطه ای گذاشتم سر خط و تو آن را پاک کردی...من راه را بی تو ساخته بودم وانگار دیشب تو همه را ویران کردی... که بودی.نمی دانم.بی گمان چشمان تو مرا جادو کرد و من,من نبودم... تو را نمی شناختم ولی ذره ذره ی وجودم از آن تو بود...دوستت داشتم بی آنکه بدانم چرا... همه چیز در رویای شبانه ی من بود...انگر دلم برای چیزی تنگ است.احساسی عجیب مرا در خود گرفته و نمی دانم چه می خواهم...نمی دانم چرا سرگردانم...تو فقط در خواب بودی پس چرا فکر تو مدام مرا می آزارد شایدم نه...حال در خواب هستم و دیشب بیدار بودم.بیداره بیدار.می خواهم زود تر از این خواب روشن برخیزم و دوباره تو را در بیداریم ببینم ,تو که انگار روح من بودی ...خدایا چه می گویم! من خوابم یا بیدار؟ این منم یا رویای من؟ خدایا نمی دانم خواب بود یا بیداری...هر چه بود زیبا تر از حال بود...مرا بیدار کن برای همیشه یا اگر بیدارم مرا در خواب ببر تا ... منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم هنوزم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دمه رفتن تو چشمات غصه می شینه همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلک هامو می بندی و این قصه تموم می شه تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت... (این شعر از آقای حمید مصدق بود) بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده: چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت و این هم جوابی که شاعری جوون به اسم جواد نوروزی در پاسخ به این 2 تا شعر داده... دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود… دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: ” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ” پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: ” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ” سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت **************************************************************************** سهراب the rider asked in the twilight "where is the friend's house heaven paused the passerby bestowed the flood of light on his lips to darkness of sands and pointed to a paplar and said: is a garden-line greener than god's dream where love is bluer than the feathers of honesty walk to the end of the lane which emerges from behind puberty then turn towards the flower stay by the eternal mythological fountain of earth where a transparent fear will visit you in the flowing intimacy of the space you will hear a rustling sound you will see a child who has ascended a tall plane tree to pick up chicks from the nest of light ask him where is the friend'house? ****************************************************************************** ****************************************************************************** نشانی سلام دوستان , و راستی اینم می خوام بگم توی
این وب همه ی نوشته ها مال خودمه .از اون جایی که من نوشتن رو دوست داشتم و
دارم این وب رو زدم...پس لطفا فکر نکنین که من نوشته ها رو از سایت یا وبی
گرفتم مرسی که حرفام رو خوندین گاهی اوقات یه اتفاق کوچیک مسیر رو بهت نشون می ده و گاهی یه حادثه همه چیزو ازت می گیره گاهی یه دوست داشتن همه چیزو عوض می کنه و گاهی یه نفرت تو رو از بین می بره گاهی همه چیز سخت می شه و گاهی آسون بعضی وقتا زندگی باهات بازی می کنه و تو می شی عروسکش بعضی وقتا باهات دوست می شه و تو می شی همسفرش گاهی قلبت می خنده و لب هات هم یاریش می کنه گاهی قلبت گریه می کنه ولی بازم لب هات می خنده گاهی ...گاهی...گاهی زندگی همینه یه لحظه ی شاد...یه لحظه ی غمگین ...همگی باهم ...و من هم در این بین خود را می جویم نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته ی من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند دل من ای دل دیوانه ی من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها وقتی بچه بودم عروسکم به حرفام گوش می داد ولی الان دیگه کسی نیست... وقتی بچه بودم نگاه دیگران مهربون بود ولی الان اون نگاه ها رو دوست ندارم... وقتی بچه بودم هر چی می خواستم می گفتم ولی حالا باید روش فکر کنم... وقتی بچه بودم می تونستم بلند بلند گریه کنم ولی الان فقط خودم صدامو میشنوم... وقتی بچه بودم همه چیر کوچیک بود ولی حالا همه چیز بزرگ شده،خیلی بزرگ... وقتی بجه بودم همه چیز آسون بود ولی حالا خیلی سخت شده... وقتی بچه بودم بادبادک می رفت هوا ولی الان دیگه باد نمی ذاره... حالا که بزرگ شدم می گم کاش قدر اون موقع رو بیشتر میدونستم. ولی اشکال نداره.....هنوز هم خیلی وقت دارم... نام: عاشق مهربان شهرت: آواره شغل: گداي محبت جرم: به دنيا آمدن اتهام: سکوت خوراکم: اشک نورم: شمع کوله بارم: حسرت دلم: خون وطنم: غربت يارم: تنهايي قلب: ؟
تنهاتر از همیشه جام می ام تهی است جام غمم پر است. وز جام دل مپرس، که این جام را به سنگ صبوری شکسته ام (این شعر رو نوشتم چون تونست تو پنج خط تمام احساس منو بگه) تا حالا شده بین دو راهی گیر کنی؟؟؟...قلبت می گه برو ،عقلت می گه بایست... وقتی عقلتو قانع می کنی قلبت پشیمون می شه و وقتی قلبت باهات کنار می یاد عقلت نمی ذاره... زمانی که نمدونی چی کار کنی!!!!نمی دونی چی درسته ؟چی غلط؟ صدا ها رو میشنوی!!!!یکی می گه از این راه برو...اون یکی می گه این راه اشتباهه... هی دارن بهت دستور می دن،می گن هر چی ما بگیم درسته!!!!! تو هم کم کم داره باورت می شه که از خودت اراده ای نداری ،که نمی تونی برا خودت تصمیم بگیری،که بهت اجازه ی کاری رو نمی دن!!!!!! شک می کنی!!!! تردید...!!! تردید به راهی که تا الان رفتی!!!! آیا راهو درست اومدی....آیا درست انتخاب کردی؟؟؟ اینجاست که آدم گیر می کنه...گیر کردن بین یک عالمه سوال ..بین یه عالمه راه... ولی این طوری نمی شه!!!! تا کی قراره دیگران بهت راهو نشون بدن؟؟؟؟ نه...من خودم رو پیدا می کنم...من درست می رم جلو...کاری نمی کنم که بعد پشیمون بشم...می دونم که می تونم!!!!!!! چه شتابی ست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک،پناه؟ مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کورست نه چراغی ست در آن پایان هر چه از دور نمایان ست شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان ست من فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟ او در اینجاست نهان می درخشد در می گر به هم آویزیم ما دو سرگشته ی تنها،چون موج به پناهی که تو می جویی،خواهیم رسید اندر آن احظه ی جادویی اوج (از فروغ فرخ زاد) صبر کردن دردناک است و فراموشی دردناک تر... ولی از این دردناکتر این است که ندانی باید صبر کرد یا فراموش...

لینک دانلود آهنگ رو در ادامه مطلب براتون گذاشتم :)
این آهنگ واقعا قشنگه...اگه تا حالا گوش نکردین حتما
دانلود کنین :)
ادامه مطلب
![]()
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
...................................................................................

و این هم شعری از فروغ
| Design By : Pichak |






